یه خاطره میگم بخندید امروز چند بار تو سایت گفتم واس اخرین بارم میگم 😂😂😂 من با داداشم و یکی از دوستام هف هشت سالمون بود میرفتیم از سوپری محل خوراکی میخریدیم میاوردیم تو کوچه با نایلون و چادر گل گلی مادرامون چادر میزدیم میفروختیم خوراکیا رو 😂 یادمه یه بار زمستون بود بارون و باد شدیید در حد طوفان پرنده پر نمیزد تو محل ولی ما همچنان زیر چادر منتظر مشتری 😂 حالا اجناسمون چیبود ؟! دوتا آدامس مثلا یه دونه پفک و یه دونه چیپس 😂😂😂
یه خاطره میگم بخندید امروز چند بار تو سایت گفتم واس اخرین بارم میگم 😂😂😂 من با داداشم و یکی از دوس ...
😂😂😂😂
مام بچه بودیم باداداشمو دخترخالمو پسر خالم میرفتیم ساختمون روبرویی که درحال ساخت بود اهنایی که بدون استفاده بود و رو زمین ریخته بودو با اجازه شون برمیداشتیم ملی جمع میکردیم خیلیااا با زحمت یه عالمه جمع میکردیم میبردیم به نون خشکی میفروختیم😐 اونم چقد اینهمه اهنو نهایت ۲۰۰،۳۰۰ تومن میفروختیم 😐😐😐😂😂