یه روز دیگه بدونِ تو...
دیروز با کلی ترس عکس پروفایلت رو باز کردم....
درخت توی حیاطتون!
فکر میکردم چند هفته پیش رفتی... هنوز نرفتی؟
بعدظهر رفتم خرید،
آسمون تیره و ابری بود،
چند ساعت قبل بوی بارون پیچیده بود ولی خبری از خودش نبود!
همینجوری واسه خودم راه میرفتم،
حتی به آدما هم نگاه نمیکردم....
چه فایده داشت نگاه کردن به پسر جوونی که از رو به روم میومد؟
یا اون دو نفری که با هم صحبت میکردن و وقتی داشتم از کنارشون رد میشدم بهم زل زدن؟
میدونی، دنیا بدون واسم تیره ست...
آدما رو تار میبینم...
مامان گفت عموت اینا رو یه نفرو واسطه کردن...
گفتم حتی حرفشم نزن!
من خیلی سختی کشیدم،
خیلی صبر کردم تا تو اومدی تو زندگیم
وقتی دیدمت با خودم گفتم این خوشبختیه منه
این مرده منه...
ولی تو
چیکار کردی با من؟
اصلا چطور تونستی که؟
من که همه زندگیمُ، جوونیمُ، حتی اعتقاداتمُ پای تو گذاشتم...
با تموم کارایی که باهام کردی،
خیلی دلم گرفته،
خیلی دلتنگتم...