سلام شبتون بخیر میخواستم یه قضیه ی ک برای یک ساله پیش تعریف کنم
منو همسرم زندگی خوبی داشتیم تا اینکه فهمیدم شوهرم با خانم منشی شرکتشون ک اونم متاهل بود یه رابطه ی پنهانی داره بعد ک دستش بزام رو شد ازم معذرت خواهی کردو منم با اینکه دلم شکست چون باردار بودم بخشیدموو سعی کردم فراموش کنم ، ولی دیگه اعتمادم بهش از بین رفته بود همش شک داشتم بهش تا اینکه توی اینستا دوست شوهرم منو فالو کردو خیلی معمولی در حد سلام و احوال پرسی خیلی کم و بعضی وقتا بهم پی ام میدادیم و شوهرم اطلاع نداشت بعد یکم ک گذشت دوست شوهرم هی بهم میگفت حیف شما ک شوهرتون بهتون خیانت میکنه گوشی مخفی داره و خلاصه هی از شوهرم بد میگفت منم عذاب میکشیدم و تمام حرفاشو باور کردم حالا راست میگفت یا دروغ هنوزم نفهمیدم تا اینکه گفت بابام مریضه میخوایم قلبشو عمل کنیم پول لازمم منم انقد ساده بودم و از طرفی ام چون از شوهرم بهت اطلاعات میداد النگوی طلامو دادم بهش گفت بفروش کمکی بشه برای خرج عمل بعد چند روز بعدش متوجه شدم نه عملی درکاره نه فلان چند ماه بعدم نامزد کردو کلا دیگه نه اون پیام فرستاد نه من
خیلی از خودم بدم میاد ب شوهرمم یه داستان حسابی تعریف کردمو گفتم طلامو دزدیدن
الان خیلی عصبی ام همش خودمو لعنت میکنم ک چرا انقد حماقت کردم بازیچه دست یه ادم اشغال شدم