من الات ۴ ساله ازدواج کردم و بچه هم ندارم از اول با شوهرم طی کردم که من در صورتی باهات ازدواج میکنم که پشتیبانم باشی درس بخونم اونم ظاهرا قبول کرد سال اول واسه کنکور خوندم اولش که تمام طلاهامو دادم بهش که قرض و قوله عروسی رو بده چون خونوادش یک قرون کمکش نکردن واسه سال اولم گفت خودت بخون من پولی واسه کلاس و این حرفا ندارم منم قبول کردم ساعت مطالعم بالا بود تا سه ماه اخرش فهمیدم انگار با یکی از کارمندای شرکتشون که رابطع داره و سه ماه ذهن منو آشفته کرد و بعد کنکور بالاخره دستشونو رو کردم نمیدونم چرا احمق شدم و موندم و بجز مامامانش به کسی نگفتم