2777
2789
عنوان

دختری که سقف دهان مورچه را دید

218999 بازدید | 6886 پست
اینجا بانویی نشسته دلش را در بغل گرفته و چشمانش خیس ِخیس است!!
اما من نیز یک تقاضا دارم از شما خواننده عزیز
لطفا واژه هایم را ندزدید
اگر بخواهیدنوشته های خودم را به شما هدیه میدهم!
...
..
.


هر زنی یک دفترچه ی ممنوع داره این هم دفترچه ی ممنوع منه


پنجره را ببند و بیا تا بمیریم عزیزم...*
گاهی گم میکنی حوصله ی زندگی کردن ُ ، انگار که توی یه بازار بزرگ یکهو دستت ُ ول میکنه و میره. تو میمونی و اون گلوت که از ترس خشک شده..میمونی وسط مردم.. تنها چشمت میچرخه ُ میچرخه اونقدر که یکهو سر ِ چشمت گیج میره و فشارش می افته.. به تمام جاهایی که باهاش بودی سر میزنی برمیگردی به میز شام دیشب ،به سال قبلت، به یه عالمه قبل ترت ،میخوایی که یکهو دستشُ بکشی و برش گردونی به امروزت اما انگاری دستش دستت ُ خونده خودشُ هی میکشه عقب... برمیگردی تو بازار چشمت دودو میزنه دلت پایین بالا میشه ُ همون بالا میمونه حالا دلتم ناز میکنه برات.. با اون چشمای از ترس وق زدت از تو تمام کوچه ها رد میشی تو تمام مغازه ها سرک میکشی اما هرچی میگردی کمتر پیداش میکنی..بوش کم ُ کمتر میشه..

برمیگردی خونه و سعی میکنی نشون بدی هیچ اتفاقی نیوفتاده و همه چیز سر جاش ِ اما توی دلت یکهو شروع به خارش میکنه از این همه دروغ..

میری تو رختخواب و چشمات ُ به زور میبندی اما نه.. این دیگه از اون تو بمیری آ نیست ، لامصب نمیبره که نمیبره.. از این پهلو به اون پهلو میشی...جای سرت ُ عوض میکنی ...بلند میشی ُ دو تا قرص خواب میندازی بالا و به هر ضرب و زوری میخوابی..

صبح میشه.. هیچی از اتفاقات دیروز یادت نیست.. انگار که اون صفحه از تقویمت کنده شده.اما نمیدونی چرا امروز از دیدن طلوع آفتاب هیچ لذت نمیبری ،از بوی نون سنگک تازه که مامانت خریده به وجد نمیایی و صدای خروس عباس آقا عینهو پتک روی سرت آوار میشه..پنجره ی آشپزخونه رو باز میکنی شروع میکنی به فحش دادن به خروس بیچاره،پنجره رو میبندی و میگی: آخه من چه مرگم شده امروز؟ برمیگردی تو رختخواب ُ پتو رو میکشی روی سرت و اصلا" دوست نداری که امروزت شروع بشه...
********************************************************************

همه‌ی آدم‌های دنیا . . . . . . . . . (اینجا آرامگاه دلتنگی‌های من است/ فاتحه‌ی مرا بخوانید)
"بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی/ وقتی که من واقعی ام را بشناسی"
دوست داشتم شاعر خیلی از شعرهایی باشم که هرگز برای من نبودن......

پرستارم؛ نبض احساس تو را میگیرم.
بلی نسبتا کار سختی ست نوشتن برای تو را شروع کردن

حرف که میخواهم بزنم گذشته ی بی تو ام رو شانه های نحیفم آوار میشود. حرف که نمیزنم ،دستهایم به تقلا می افتند برای نوشتن بغضی پنج یا شش ساله.این کلمه ها گریه های منند بر روزهای نبودنت.


تو سوز ِ سوز ِ نی لبک هستی

مه گرفته این زندگی را

بیچاره بر ّه ی دلم.
پرستارم؛ نبض احساس تو را میگیرم.
هفت شنبه های بیمار
راس ۶ صبح،ساعت شروع به زنگ زدن کرد،به سختی از خواب بلند شد و صدای ساعت و قطع کرد. صورتش و شست،مسواک زد،زیر کتری و روشن کرد،رفت تو حیاط و شروع به نرمش کرد،دو تا نون تازه خرید،چایی دم کرد،یه دوش گرفت،صورتش و اصلاح کرد ،صبحانه رو مفصل تر از همیشه خورد و با انرژی کامل به رختخواب برگشت و سعی کرد ادامه ی خواب صبح و ببینه.

لعنتی ! رختخواب سرد شده بود!
پرستارم؛ نبض احساس تو را میگیرم.

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.


من فقط یک فندقم
اگر به دنبال آغوشی می گردی که گرم باشی
یا حضوری را می خواهی که آرامش بخش باشد
یا گوشی لازم داری که برای غرهای پنهان و درد دل هایت شنوا باشد
یا شانه ای که بغض های فرو خورده ات را سر بگذاری رویش و گریه کنی
یا کسی که درکت کند همان جور که هستی حتی وقتی خودت دقیقا نمی دانی چه جوری هستی
ببخش، من کلا آن کس نیستم
***************************
حاصل رقص قلمم با کاغذ "تندیس ها هم اشک می ریزند. "و کتاب"زنده گی عمودی "است. این روزها قلم و کاغذم سرگرم رسم وصالی دیگراست.
از اینکه به کنج پیله ام می آیی و نجواهای دلم را می خوانی، شادمانم.
ای تو ...لبخند خدایی !
زنده گیت مملو از شور و عشق و لبخند ...
فقط همین !

باری...حادثه ایست دیدنت
نه نویسنده ای سوار بر جمله هایم و نه شاعری مسلط به وزن ها،من فقط تو را دیده ام و نوشتن را شروع کرده ام.
لحظه ی چشمهایت،خاطره ایی گیرا و به سیاهی شب.
بگذار حرفی نزنم عزیزا،
که من نه نویسنده ای ... و نه شاعری...
من فقط تو را دیده ام...
پرستارم؛ نبض احساس تو را میگیرم.
پسری که آینده‏ی من بود به شتاب از من فاصله گرفت و در پیچ کوچه ناپدید شد.
پسری که آینده‏ی من بود، دیگر نیست، پس لابد آینده‏ی من نبود وگرنه بود.
پرستارم؛ نبض احساس تو را میگیرم.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز