اینجا بانویی نشسته دلش را در بغل گرفته و چشمانش خیس ِخیس است!!
اما من نیز یک تقاضا دارم از شما خواننده عزیز
لطفا واژه هایم را ندزدید
اگر بخواهیدنوشته های خودم را به شما هدیه میدهم!
...
..
.
هر زنی یک دفترچه ی ممنوع داره این هم دفترچه ی ممنوع منه
پنجره را ببند و بیا تا بمیریم عزیزم...*
گاهی گم میکنی حوصله ی زندگی کردن ُ ، انگار که توی یه بازار بزرگ یکهو دستت ُ ول میکنه و میره. تو میمونی و اون گلوت که از ترس خشک شده..میمونی وسط مردم.. تنها چشمت میچرخه ُ میچرخه اونقدر که یکهو سر ِ چشمت گیج میره و فشارش می افته.. به تمام جاهایی که باهاش بودی سر میزنی برمیگردی به میز شام دیشب ،به سال قبلت، به یه عالمه قبل ترت ،میخوایی که یکهو دستشُ بکشی و برش گردونی به امروزت اما انگاری دستش دستت ُ خونده خودشُ هی میکشه عقب... برمیگردی تو بازار چشمت دودو میزنه دلت پایین بالا میشه ُ همون بالا میمونه حالا دلتم ناز میکنه برات.. با اون چشمای از ترس وق زدت از تو تمام کوچه ها رد میشی تو تمام مغازه ها سرک میکشی اما هرچی میگردی کمتر پیداش میکنی..بوش کم ُ کمتر میشه..
برمیگردی خونه و سعی میکنی نشون بدی هیچ اتفاقی نیوفتاده و همه چیز سر جاش ِ اما توی دلت یکهو شروع به خارش میکنه از این همه دروغ..
میری تو رختخواب و چشمات ُ به زور میبندی اما نه.. این دیگه از اون تو بمیری آ نیست ، لامصب نمیبره که نمیبره.. از این پهلو به اون پهلو میشی...جای سرت ُ عوض میکنی ...بلند میشی ُ دو تا قرص خواب میندازی بالا و به هر ضرب و زوری میخوابی..
صبح میشه.. هیچی از اتفاقات دیروز یادت نیست.. انگار که اون صفحه از تقویمت کنده شده.اما نمیدونی چرا امروز از دیدن طلوع آفتاب هیچ لذت نمیبری ،از بوی نون سنگک تازه که مامانت خریده به وجد نمیایی و صدای خروس عباس آقا عینهو پتک روی سرت آوار میشه..پنجره ی آشپزخونه رو باز میکنی شروع میکنی به فحش دادن به خروس بیچاره،پنجره رو میبندی و میگی: آخه من چه مرگم شده امروز؟ برمیگردی تو رختخواب ُ پتو رو میکشی روی سرت و اصلا" دوست نداری که امروزت شروع بشه...
********************************************************************
همهی آدمهای دنیا . . . . . . . . . (اینجا آرامگاه دلتنگیهای من است/ فاتحهی مرا بخوانید)

"بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی/ وقتی که من واقعی ام را بشناسی"

دوست داشتم شاعر خیلی از شعرهایی باشم که هرگز برای من نبودن......