از زن بودنم متنفرررم... دلگیرررم...
چقدر دنیای مردا بی احساس و سرده... وقتی در نتیجه یه رابطه نه چندان دلچسب متوجه وجود کس دیگه ای در وجودت میشی... وقتی که با تمام وجودت یه شونه مردونه می طلبی که حمایتت کنه و بهت بگه نگران نباش من هستم...اما بجای این شونه و صدای گرم با جمله` بندازش ` مواجه میشی... چیزی در تمام وجودت می لرزه ... که ایا من مقصر بودم که الان باید درد و گناه این نابودی رو تحمل کنم؟؟
وقتی بعد از کلی تلاش نافرجام برای از بین بردن بخشی از وجودت می بینی هنوز سر جاش مونده... میای حرف میزنی و میگی بیا نگهش داریم... میگه: هر جور راحتی!!! ولی در عمل و با رفتارش نشون میده که خودت تو این مسیر تنهایی... دلم گرفته... دوست ندارم مرتکب اشتباهی بشم که در آینده پشیمون بشم... اما واقعا تحت فشار بدی هستم... حال جسمی و روحیم خوب نیست... پسرم توی این ماجرا داره ضربه میخوره... اینقدر شجاعت در خودم نمی بینم که بخام با همه این مسایل بجنگم...
خانواده ام به اندازه خودشون دارن حمایتم می کنن اما واقعا نیاز به حمایت کسی را دارم که اسمش شریک زندگیمه... شاید انتخابم از اول درست نبوده...
شاید اگر درست انتخاب کرده بودم ......