دوستان من یک ساله عقد کردم و چون خونمون آماده بود و خودمم یه مکان خلوت میخواستم که درس بخونم یه مدته با همسرم زندگی میکنم.عروسیمونم عیده.امروز یه اتفاقی برام افتاد.مادرم یه مقدار پول(6میلیون)به ما بدهکاره که قرار بود تا عید بده.امروز پیام داد که نمیتونم بدم پولو منم باهاش بحثم شد چون رو پول حساب کرده بودیم.اونم سریع زنگ زد به همسرم که زنتو درستش کن و این حرفا😐همسرمم اومد خونه گفت چیشده توضیح بده منم گفتم حالم خوب نیست الان بیخیال شو.هندزفری گذاشتمو رفتم زیر پتو هی منتظر موندم بیاد دلداریم بده😭پاشدم دیدم بالش خودشو برداشته از کنارم رفته رو مبل خوابیده😭اصلا باورم نمیشه شوکه شدم به طرز وحشتناکی دلم شکسته.آخه میدونه من میترسم تنها بخوابم😭الان که اوایل زندگیمونه باید اینجوری میشد؟! نمیدونم چجوری حالمو بگم
هر مرحله از زندگیم که منتظر موندم بگذره و غمش تموم شه،گذشت اما تموم نشد.غم بزرگتر،چالشای سخت تر،مشکلات بیشتر... آینده برام ترسناکه💔
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
شاید از رفتارت و حرفات به مادرت ناراحت شده انتظار نداشته با مادرت بحث کنی بخاطر پول ... و اینکه اومده ازت پرسیده بهش بی اعتنایی کردی...
۸ فروردین بی بی چکم مثبت و روز تولد آقا امام زمان آزمایشم مثبت شد🤰🤰🤰🤰😍😍😍دختر عزیزم تو قشنگترین دلیل برای نشون دادن عظمت خدا روی زمینی❤❤❤🤱🤱🤱🤱نقش او در چشم ما هر روز خوش تر میشود....🌹🌹