سلام خانوما خاطره زایمانمو نوشته بودم برا خودم که یادم نره تک تک لحظاتشو گفتم بزارم شماهم اگه دوست داشتین بخونین🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
۱۷تیر ۹۶ روز شنبه من وقت گرفته بودم که برم سونوگرافی و از اونجا برم پیش دکترم برا معاینه ی لگن. شوهرم از سرکار اومد و بعداز ظهر ساعت ۵باهم راه افتادیم سمت مطب دکتر، رفتم دیدم کلیییی خانوم باردارم تو نوبتن و باید منتظر میموندم نشستن برام خیلی سخت بود چون بشدت استخوان دنبالچه ام درد میگرفت موقع نشستن ولی خوب باید تحمل میکردم یکم راه رفتم یکم نشستم تا نوبتم رسید رفتم تو اتاق خانوم دکتر فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست😢 بعد لگنمو معاینه کرد و گفت دختر تو ۳سانت از دهانه رحمت بازه درد نداری؟ گفتم نه درد زایمان ندارم فقط احساس فشار دارم تو لگنم و شبا موقع خواب نمیتونم پهلو به پهلو بشم همین. گفت دیگه ختم بارداری میدم چون فشارت خیلی بالاس و یه موقع برا نی نی اتفاقی میفته تند تند یه نامه بستری نوشت داد دستم گفت بدو بیمارستان منم مریضامو ببینم بیام پیشت حالا من بغضم گرفته بود میگفتم وزن نی نیم کمه (اخه تو سونو زده بود ۲۵۰۰ با اینکه با حساب خودم اول هفته ۳۹بودم تو سونو زده بود ۳۶ هفته وم ۵روز بخاطر فشاربالا بچم خوب وزن نگرفته بود😢).میگفتم من که درد ندارم میخای سزارینم کنی؟ (دوس داشتم طبیعی بیارم نی نی رو) گفت نه با امپول فشار طبیعی میاری. نمیدونستم خوشحال باشم ناراحت باشم یا بترسم.
اومدم بیرون از اتاق به شوهرم گفتم زنگ بزن فردارو مرخصی بگیر طفلی خشکش زد وسط مطب گف چرا گفتم دکتر گف همین الان برم بیمارستان.
رفتیم خونه من زود یه دوش گرفتم بغض داشت خفم میکرد شوهرمم استرس داشت دست و پاشو گم کرده بود ولی سعی میکرد من متوجه نشم همش منو دلداری میداد میگف زودی با نی نی میای خونه نگران نباش.
دیگه با شوهرم خداحافظی کردمو ساک خودمو و نی نی رو برداشتیمو رفتیم بیمارستان تو راه زنگ زدیم مامانمم خودشو سریع رسوند بیمارستان کارای پذیرش انجام شدو بستری شدم. منو بخاطر اینکه پره کلامپسی بودم یه اتاق جدا بهم دادن گفتن فقط باید دراز بکشی رو تخت یه کمربندم بستن به شکمم که ضربان قلب نی نی رو نشون میداد. خیلیییییی حوصلم سر میرفت حتی گوشیمم ازم گرفته بودن گاهی میرفتم تو راهرو قدم میزدم میگفتم میتونم برم پیش بقیه خانومای باردار؟ میگفتن نه برو فقط دراز بکش. اونشبو اصلا نتونستم بخوابم چون خانومای باردار یکی یکی دردشون میومد و زایمان میکردن و صدای جیغ و فریادشون باعث ترسم میشد.
خلاصه که اونشب گذشت ساعت دقیقا ۷صب بود که اومدن امپول فشارو بهم زدن خیلییی دردم گرفت یه امپولای دیگه ای هم بهم میزدن چون فشارم بالا بود برا جلوگیری از تشنج اونا وحشتناک درد داشتن و خیلی میسوزوندن 😢😢
بعد اون امپولا یه حس بد گر گرفتگی داشتم حس میکردم دارم میمیرم ولی بعد تقریبا نیم ساعت برطرف شد اون حالت.
بعد همش پرستارا میومدن ازم میپرسیدن درد داری؟ میگفتم نه تو این مدتم گاهی تو راهرو قدم میزدم و یکبارم رفتم بیرون بلوک زایمان تا مامانمو شوهرمو ببینم. ساعت ۱۰صب بود که من احساس کردم درد دارم و این درد رفته رفته شدیدتر میشد و طولانی تر وقتی درد میومد سراغم واقعا هیچ کاری نمیتونستم بکنم نه میتونستم دراز بکشم نه بشینم نه پاشم واقعا به درد عجیبیه فقط ملافه تختمو محکم میگرفتم فشار میدادمو نفس عمیق میکشیدم و زور میزدم اصلا جیغ نمیزدم چون به نظرم بی فایده بود بجای جیغ نفس عمیق و بعد زور میزدم حسابی.
تا اینکه حس کردم انگار داره نی نی میاد داد زدم گفتم داره بدنیا میاد بعد سریع اومدن منو بردن رو تخت زایمان اونجا بهم گفتن باهر دردی که اومد زور بزن من یه حسی مثل حس مدفوع کردن داشتم و خودمو نگه میداشتم چون همیشه میترسیدم نکنه سر زایمانم یهو این بلا سرم بیاد ولی دردا انقدر شدید بود که اون لحظه ادم دیگه به هیچی فک نمیکنه یه زور حسابی زدمو سر دخترم بیرون اومد به یه زور دیگه بدن دخترمم بیرون اومدو بعد جفت.
وای خیلی حس خوبی داشتم راحت شده بودم حس میکردم قهرمانم😆 بعد بخیه زدنو تا دوساعت تو اتاق زایمان بودم بعد رفتم تو بخش.
دخترم ۱۸تیر ۹۶ساعت ۱۲.۳۰ روز یکشنبه با وزن ۲۱۵۰بدنیا اومد.❤😍😘
خدا قسمت همه منتظرا بکنه حس قشنگ مادرشدنو
🌹🌹الهی آمین🌹🌹