مادربزرگش ميگفت وقتي همسر من كوچيك بودهتقريبا ٦ سالش بوده پدربرزگ مادريش باهاش بدرفتاري ميكرده چون از دامادش كه پدره همسرمه خوشش نميومده
يه روز شوهرمو تو روستا ميندازه توي طويله قاطي گوشفندا و از شدت ترس شوهر منم تا يك سال صحبت نميكرده و خلاصه درمانش ميكنن اما هنوزم لكنت داره يه موقع هايي روي حرف ميم ميمونه
انقدر شوهرم ترسيده بوده كه شب ادراري براش پيش مياد ويه بارم صبح وقتي ميبينه تشك شوهرم خيسه انقدر با تركه ميزنتش كه از صداي گريش و جيغش مادر شوهرم ميفهمه و نجاتش ميده
از سن ٧ سالگي شوهرم بيماري صرع ميگيره كه هنوزم درگيرشه
از صداي بلند ميترسه
از تاريكي ميترسه
از دعوا ميترسه
از تنهايي ميترسه
دلم براش كبابه
ديروز يه بار همسايشون گفت خدا رحمت كنه بابابزرگتو ديدم با حالت بدي و لرزش دست اشكاش ميريزه
بردمش تو اتاق گفتم خدا رحمتش كنه گفت اسمش حالمو بد ميكنه بعدم مادربزرگش برام تعريف كرد
انقدر گريه كردم حال ندارم بچه ها جواب بدم فقط دلم ميخواد بدونم الان باهاش چكار كنم كه فراموش كنه
مشاوره و دكتر و اينام بردنش الان در حال حاضر يه قرص ميخوره اما انقدر نگران شدم كه انگار ميخوام بميرم
با اين حالم مثلا عروسمو عروسيمم نزديكه