2777
2789
عنوان

يه موضوعي داره ديوونم ميكنه

1298 بازدید | 54 پست

از ديروز كه شنيدم فكرم خيلي مشغولشه

دلم ميخواد واسه شوهرم بميرم واسه بچگيه سختش واسه تمام ناراحتي هاي تودلش

خيلي وقتا وقتي منو نميبرد مسافرت هاي خانوادگيشون ناراحت ميشدم ميگفتم با اونا خوشهو دلش نميخواد با من باشه اما قضيه اصلا اينجوري نبود و بنده خدا از ترس و دلهره ي اينكه من نفهمم منو نميبرد

ديروز مادربزرگ شوهرم يه داستاني و تعريف كرد كه نميدونم الان من بايد چيكا كنم شوهرم ديگه بهش فكرنكنه

نیلا دختر ناز من

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

نگو که .‌. 😐😐😐

« Made in pain 💔» به دَشتـی رسیدی بلندتر بخند! بلندتر بخند یادِ خونه بیـوفتُم ..:)                                                           هر هویتی رو رها کردم.‌ هر احساسی رو از بین بردم. هر خاطره‌ای رو‌ دفن کردم و هر آرزویی رو نادیده گرفتم. به نظر میرسه بی‌نقص‌ترین فرصت برای زندگی‌کردنه. بدون زنجیر.                  مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختندو برای عشق مرز، غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جا میگیرد، نه عشق مرز میشناسد.-ارنستو چگوارا      لینک تاپیک اهدای عضو من کلیک کنید. ❤️

اها

ما زنها موجودات عجیبی هستیم زود بغض میکنیم زود دلمان میسوزد زود حرص میخوریم و زیاد حرص میخوریم کلا به کم قانع نمیشوییم سهم مان از عشق باید همه اش باشد از مادر بودن از همسر بودن از دختر خوب خانه ی پدری بودن .ما زنها خانه را دوست داریم برای زمانی که خسته از بازار برمیگرید با تمام خریدهایمان .ما زن ها موجودات عجیبی هستیم حال دلمان که خوب باشد زود یادمان میرود مثل کودکیمان شاد میخندیم اما اگر دلمان بگیرد میشویم مثل ابر بهار .این سرشت ما زنهاست ولی ما ضعیف نیستیم زن بودن خیلی مردانگی میخواهد ما به کم قانع نمیشویم 

مادربزرگش ميگفت وقتي همسر من كوچيك بودهتقريبا ٦ سالش بوده پدربرزگ مادريش باهاش بدرفتاري ميكرده چون از دامادش كه پدره همسرمه خوشش نميومده

يه روز شوهرمو تو روستا ميندازه توي طويله قاطي گوشفندا و از شدت ترس شوهر منم تا يك سال صحبت نميكرده و خلاصه درمانش ميكنن اما هنوزم لكنت داره يه موقع هايي روي حرف ميم ميمونه

انقدر شوهرم ترسيده بوده كه شب ادراري براش پيش مياد ويه بارم صبح وقتي ميبينه تشك شوهرم خيسه انقدر با تركه ميزنتش كه از صداي گريش و جيغش مادر شوهرم ميفهمه و نجاتش ميده

از سن ٧ سالگي شوهرم بيماري صرع ميگيره كه هنوزم درگيرشه

از صداي بلند ميترسه

از تاريكي ميترسه

از دعوا ميترسه

از تنهايي ميترسه

دلم براش كبابه

ديروز يه بار همسايشون گفت خدا رحمت كنه بابابزرگتو ديدم با حالت بدي و لرزش دست اشكاش ميريزه

بردمش تو اتاق گفتم خدا رحمتش كنه گفت اسمش حالمو بد ميكنه بعدم مادربزرگش برام تعريف كرد

انقدر گريه كردم حال ندارم بچه ها جواب بدم فقط دلم ميخواد بدونم الان باهاش چكار كنم كه فراموش كنه

مشاوره و دكتر و اينام بردنش الان در حال حاضر يه قرص ميخوره اما انقدر نگران شدم كه انگار ميخوام بميرم

با اين حالم مثلا عروسمو عروسيمم نزديكه

نیلا دختر ناز من
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز