2789
عنوان

کابوس

1 بازدید | 0 پست

دارم دق میکنم از یادآوری بودنش از یادآوری نبودنش. کاش بود و میرفتم دیدنش. هست ولی من نمیتونم برم دیدنش چون اون تمومش کرد من تمومش کردم با مریضی م با اشتباه ناشی از مریضی م. الانم طاقت دوریش ندارم نبودنش نخواستنش ندیدنش. میخام بغلم کنه میخام بغلش کنم ببوسمش بوش کنم نازش کنم کله کچلش گردنش صورت لاغرش لپای نداشته ش بینی اندازه و مردونه ش لبای نازکش چشمای کشیده و خسته ش دستای ظریفش که برای نقاشی ساخته شدن. لعنتی دل من تو اون کافه کوچیک ته کوچه مونده. قصه عشق تکراری نمیشه هیچوقت. من تو ۳۴سالگی دل بستم بعد آدمای رنگارنگی که دیدم لعنت به من لعنت به تو لعنت به قصه ای که ناتموم موند. یک سال از رفتنت گذشته ولی من هرروز که پا میشم و هرشب که از پا میفتم با یاد تو آتیش میگیرم. روزی که دیگه نبودی انقدر ضجه زدم که خودم رو زمین میکشیدم. هنوزم به زور از پله ها میام بالا. گاهی میشینم تو راه پله و با دیوارا درددل میکنم اسم تورو میگم ازشون میپرسم که کجایی؟داری چی کار میکنی؟ حالت خوبه؟ یادت میمونه که قرص اشتهات بخوری؟ واسه وسواست رفتی دکتر؟ تو اتاقت دراز کشیدی یا تو کافه ای؟ حال من دیگه خوب نمیشه عزیزدلم. دست از همه چیز شستم. چند ماه دیگه ۳۷سالم میشه ۳۷سال عمری که به باد رفت و من هنوز همون دختر کوچولوی ترسوی تنهام. شاید من مقصر بودم ولی هیچوقت تورو نمیبخشم شاید میتونستی بگذری. اگه عشقت به اندازه عشق من بزرگ بود می موندی.بی معرفت بودی عزیزم. من به خودم باختم. داغ این باخت تا ابد به دلم میمونه. باخت به خودت مثل کابوس میمونه عجیب و ترسناک خیلی خیلی ترسناک

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792