از کجا شروع کنم 🫠...
خب من به پدر روانی دارم که نزدیک به سه ساله روانیم کرده
یعنی از وقتی که وارد دبیرستان شدم،(البته قبلش هم منو از بچگی میزد ولی خب به این شدت باهام رفتار نمیکرد)
ایشون در طول این سه سال شروع کردن به روانی کردن من از هر لحاظ...(برای مثال:وقتی همون میرفتم میگفت چرا این قدر طولش میدی نیومد چراغ رو خاموش میکرد میرفت ،یا میومد دره اتاق رو به دفعه بار میکرد شاید از من چیزی پیدا کنه(من تا حالا دوست پسر نداشتم و دیت نرفتم) یا وقتی دستشویی میرفتم نیومد درو باز میکرد با انقدر در میزدو حرف میزد که من دیونه بشم (تو مستراح هم آرامش نداشتم 🫠)تا رسید وقت کنکور من که ،من علاوه بر اینکه در فشار کنکور بودم ،ایشون همچین بلاهایی هم برم میآورد
تا جایی که فشار کنکور و ایشون باعث شد من خودکشی کردن،باانواع قرصی که دهه دستم بود،که متاسفانه سالن موندم🫠(یادمه وقتی مسئول اورژانس ترم پرسید چرا خودکشی کردی چیزی نگفتم ،گفت مگه نقل و نبات بود که خوردی!(ولی اون چمیدونست توی دل من چه خبره!)گذشت من کنکورم رو خراب کردم🥲ایشون رفتاراشو تشدید کرد,میومدم سر سفره هر چی از دهنش درمیود بارم میکرد با همون رفتارهای قبلش رو بدتر میکرد،انقدر این کاراش رو ادامه داد که من برای کنکور دومم که امسالع رفتم خونه عمم که اونجام چقدر اذیتم کردن بچه های عمم🥲(آقا من از شدت فشار روحی و روانی مریض شدم چون پرخوری عصبی داشتم و البته استعداد ژنتیکی(کردم چرب شد گرید ۳,رنگم زرد بود ،مقاومت به انسولین داشتم و کل بدنم موی زائد شد , موهام ریخت ،سر کنکور چشام ضعیف شد و...الآنم نزدیک یک هفتس فهمیدم سنگ صفرا دارم (من همش ۱۹سالمه!)...
خلاصه که برگشتم خونه به اسرار خود همین پدرم(البته که این این براشون سنگینه!)و ایشون منو بردن دکتر و گفتن باید رژیم بگیرم و تا اول مقاومت به انسولینم از بین بره و فلان..که من خروار ،خروار قرص میخوردم!که ایشون بعد از دو دوره دیگه برا من قرص نگرفتن و شروع کردن دوباره رفتار های قبلیشونو این دفعه با شدت کمتر و سر چیزای دیگه
دیروز منو با سیم زد حالا چرا؟باورتون نمیشه...
من بستنی سنتی درست کرده بودم با ثعلب(املاش رو نمیدونم شرمنده اگه غلطه)که باید چند بار هم زده بشه که به نزنه
آقا من اینو هر دو ساعت هم میزدم و خب وقتی هعی هم بزنی بستنب مبچسبه به قاشق و ظاهراً از حجمش کم میشه
آقا من تو اتاقم بودم که ایشون اومد اومد گفت چرا از بستنی کم شده خوردیش؟گفتم نه بخدا من فقط همش زدم (واقعاً فقط همش میزدم🫠) آقا این گفت تو خوردیش من گفت نه بخدا که ایشون شروع کرد سر من داد زدن و آره تو فلان و بهمان (خب من باورم نمیشد سر بستنی که من بخاطرش تا دو شب بیدار مونده بودم که مایش غلیظ بشه )داشت با من اینجوری میکرد ،رفتم اتاقم و درم کوبیدم ،هیچی دیگه ایشون اومد ۹اا به من سیلی زد و تا جون داشت منو با سیم شارژر زد!(تنم میسوزه!)بعد گفت بیا برو ظرفارو بشور که خب درسته من کتک خورده بودم ولی تو اون خونه برا هیشکی مهم نبود،ایشونم همش داشت تحقیرم میکردو فوشن میداد که من دیگه طاقت نیاوردم و جلو دوتا داداشم و مامانم هر چی از دهنم میومد بهش گفتم نفرینش کردم (ایشون چون انتظار چنین رفتاری از من نداشت نیومد دیگه منو بکشه یا پیش پسراش که براشون میمیره نخواست منو بزنه که روحیشون خراب بشه!
میخواست ببره برم رو بیرون ببره که بلاخره مامانم زحمت کشید و نزاشت ،تازه بدش کلی نفرینم کرد که همه وی تقصیر توعه ,من این همه زحمتی کشیدم برات , خوبت کردم!(درحالی که تمام مریضی های من از زن معرکه ایشون و آزار و اذیت همشون به من رسیده! وگرنه این همه مریضی اونم الان نرمال نیست ,هر دکتری میریم آزمایش هامو میبینن سکته میکنن,دکتر تغذیم فکر میکرد الکل مصرف میکنم)
هیچی دیگه کمتر ۲۰روز امتحان نهایی دارم ،کمتر از ۵۰روز کنکور
نمیدونم بتونم از این وضعیت نجات پیدا کنم یا نه
ولی اینارو نوشتن که بیاید یکم آرومم کنید یا بهم توصیه کنید که چیکار کنم (هر دانشگاهی هم نمی زاره برم!سال پیش سهراب دیگه قبول میشدم ولی نزاشت!حمایت مالی هم نمیکنه ،سال پیش خواستم برم جهاد دانشگاهی چیزی یاد بگیرم اونم نزاشت) رانندگی هم نزاشت!
خستم!خدا دوستم نداره
برام دعا کنید بمیرم ،دلم خونه!از خدا گله دارم،این حق من نبود
همه خواستگارام رو سال پیش رد کردن چون فکر نمیکردم ایشون باهام اینجوری کنه!
به نظر شما تقصیر منه؟نباید دنیا میومدم؟