تولد دخترم بود یه شومیز سفید پوشیده بودم با از این سارافون بلند که بند دارن بدون دستن و قسکت سینش هم کوچیکه
سبزش رو از روی شومیز سفید پوشیده بودم
خودمم سبزم و شیر میدم سینه هام بزرگه
حس میکنم خیلی زشت بودم همش نگام میکرد با حالت مسخره و خوشحالی و خنده طوریکه باهاش حرف میزدم میخواستم جوابشو بدم داشت تشکر میکرد
روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم
صدرصد خیلی زشت بودم الان چقدر پیش همه مسخرم کنه پیش خودش مسخرم کنه
خودم سبزم چرا باید شومیز سفید بپوشم