من بادخترخالم دوست صمیمی بودیم از بچگی باهم بزرگ شدیم خیلی دوسش داشتم بهش خیلی اعتماد داشتم
تا اینکه من عاشق یه پسر شدم رفتم بهش اعتراف کردم
اونم باهام وارد رابطه شد
همزمان شمارشو به دخترخالم دادم گفتم یک دو روز باهاش حرف بزن اگه پسر خوبی نیست که ولش کنم
باهاش حرف زد کم کم صمیمی شدن
من فقط فک میکردم مثل دوتا دوستن
هروقت با دوس پسرم میرفتم بیرون دخترخالم و باخودم میبردم خلاصه خیلی به دخترخالم اعتماد داشتم همیشه پیش این پسر از خوبیش میگفتم میگفتم بهترین دختردنیاس
تا اینکه نامزدم اومد خاستگاریم و اینا
دخترخالممم ازدواج کرد
منم هنوز از همه چی بی خبر بودم
بعد نامزدم بعد از ازدواج دخترخالم اومد بهم همه چیو گفت
گفت دخترخالت یکسال با من بوده
تو این یکسال حتی شده باهم روزی دوبار بیرون بریم.
خونه خالیم رفتیم میک لاوم داشتیم
اینارو میگفت انگار با خنجر تیکه تیکم میکرد
داشتم جون میکندم
رفیق صمیمیم با نامزدم!
بعد از خاستگاری از من بعد از اون همه قول و قرار بامن
با رفیق صمیمیم رفته بودن خونه
تازه بعد از این ک کات کردن همین دخترخالم دوسه بار از طریق من ک سوار ماشین کردمش ب خواست خودش نامزدمو میدید
اینا عاشق معشوق بودن من نمیدونستم
وقتی فهمیدم اولین ساعت از حال بد رفتم زیر سرم
اومدم مثلا درد و دل کنم با دختردایم ک دوستمه
اونم بی شرف رفته بود گذاشته بود کف دست خواهرشو یکی دونفر دیگه
الان عذاب وجدان گرفتم میگم چرا اینکارو کردم چرا
بنظرتون ذات من خرابه؟😥