قرار بود ازدواج کنم پسره دقیقه اخر بهم زد همه چیو
تو ۱ هفته رفت ارمایش خون و بله برون و عقد
دیروز عقد کرد :)
ب حدی یهو بهم میریزم
روانی میشم🙂
امشب در مورد اینا صحبت مبکردن یجا
مامانم گفت خوبی؟ بهم نریختی خندیدم انگااااار ک هیییچ غمی تو دلم نیست
گفتم نه مامان حالا چی بود پسره ( همممه چی تموم بود و از همین میسوزم🙂)
نذاشتم مامانم حالمو بفهمه
ولی داغونممم
خیییلی هم داغونم
اصلا نیاید بگید لیاقتت نداشته همون بهتر الان تموم شد
وقتی اینننننقدر خوب بود من تا ابد حسرتش ب دلمه :)
نمیخوام بشنوم این حرفارو
خدایا امشبو و این روزهامو یادت باشه
منم یادمه ک برام خدایی نکردی:)
خدای اونا بودی این مدت :))))
الان خوشحالی اونا کنار همن؟ 🙂 کاش منم اندازه اونا دوست داشتی🙂