برای اولین بار حس کردم ازدواج بهم خیلی نزدیکه
خواستگار زیاد داشتم
ولی ایندفعه خیلی حالم خوب بود چون دوست هم داشتم ازدواج کنم و به شدت هم از پسره خوشم اومده بود و منتظر بودم جلسه بعدی برسه
ولی تو تحقیقات فهمیدیم نامزد قبلی داشته(نمیدونم عقد یا فقط نامزدی) و خیلی هم عاشق و معشوق بودن
از اون لحظه دلم از پسره سیاه شد،حس کردم قراره دیگه تو همه چی با نفر قبلی مقایسه بشم،میدونم تو زندگی تقریبا همه پسرا دخترای زیادی بودی و اصلنم با این مشکل ندارم ولی اینکه عاشق معشوق بودن و جدایشون به خواست خودشون نیوده و جبر روزگار بوده باعث شد مردد شم
همه کم و کاستی های پسره برام پررنگ شد
در صورتی که قبلش بدیاش هم برام مهم نبود
و رد کردم
بعدش خیلی پشیمون شدم
ولی اونام اصلا اصرار نکردن فقط پرسیدن چرا نه همین
حالا میگم کاش قبول کرده بودم از ته قلبم دوست دارم خونه ی خودم رو داشته باشم،بچه داشتم باشم و هزار و یک مورد دیگه
و نمیدونم کی دوباره برام پیش میاد همچین شرایطی
کاش میشد برگرده یا کاش حداقل یه اصرار کوچیک کرده بودن