یه مدتیه انگارهرروزپی ام اس هستم ازکوچکترین حرفاناراحت میشم کوچیکترین اتفاقاساعتهامنودرگیرخودش میکنه مثلاچن روزپیش که داشتم درموردخاندان زندمیخوندم وقتی به مرگ لطفعلی خان رسیدم یه چنساعتی براش اشک ریختم درصورتی که قبلااینجورنبودم براهمون دوستامولغوزدم ودارم سعی میکنم کمتربیام اینجااگه اینطورپیش بره فکرکنم به جاهای خوبی نرسم نمیدونم شایدم بستری لازم باشم شایدم دچارفروپاشی روانی شدم درهرصورت دچارچیزخوبی نشدم