من از بچگی درونگرا بودم و از شانس بدم از همون اول بچه های مضحرف تو کلاس ما تعدادشون بیشتر بود و ریاست میکردن
و با تمسخر به من میگفتن چقدر کم حرفی چقدر مظلومی یا فامیلی منو مسخره میکردن و این موضوع مدام تکرار میشد
یه روز تو دوران نوجوانی تصمیم گرفتم تغییر کنم و همون روز تو کلاس تفکر معلم تو بحث کلاسی از همه پرسید آیا شما اطرافتون آدم افسرده هست
و بچه ها یکی یکی با صدای بلند میگفتن نه
منم اومدم با اعتماد بنفس گفتم نه و زارت معلم جلوی همه گفت تو خودت افسرده ای و همه هر هر خندیدن
یعنی این معلم دیوث بی سواد دقیقا همون زمانی که من خواستم تغییر کنم زد تو پرم
حالا تصور کنید که به این گوگَل بان دفتر روانشناسی مدرسه رو هم داده بودن
بعده ها خودم رفتم به حرف چهار تا آدم با سواد گوش دادم و کتاب خوندم تازه فهمیدم من درونگرا بودم و به خاطر جو سمی اضطراب اجتماعی هم بهش اضافه شده بود