بچه ها من یه مادرشوهر دارم 75سالشه تو یه حیاطم باهاش خودم 29سالمه از روز اول حسادت و ظلم رو به من تموم کرده شوهرمو کرده مثل شوهرش و کوچکترین کاری تو این چهار سال ازدواج شوهرم نتوانسته برای ما بکنه کوچکترین کارها و مسائل شخصی مارو میشینه به دختراش و همه میگه پنج تا دختر داره اونا هم مثل مادرشون ذات خراب هستن یادمه جهیزیه شوهرم گرفت برای خونه خودمون مادرش آنقدر عز و جز کرد و عذاب وجدان داد به شوهرم برای اونم یخچال و گاز خرید دختراشم مارمولک هستن روز زن زنگ زدم به شوهرم میخوایم تلویزیون برداریم برای مامان یه مقدار ما دادیم کم داریم تو هم بزار بخریم براش و با نقشه پیش میرن بعد عمری من فاصله داشت دندونام گفتم برم کامپوزیت کنم با ترمیم دندونم شد 62تومن 45تومن طلا از مال مجردیم بود فروختم دندونم رو درست کردم بقیه هم گفت شوهرم چک میدم به دندونپزشکی خلاصه اون روز اومدیم دندون درست کردی و داشت سکته میکرد شروع کرد منم دندون مصنوعیم خرابه شده و هی مینالید جلو شوهرم دندون دندون میکرد از اون ور خواهر شوهر شروع کرد تو که کامپوزیت کردی روشن تر میزدی ماله فلانی خوب شده روشن زده این که رنگ دندون خودته زرده و فلان باز هیچی نگفتم دیروز میبینم خواهر شوهر زنگ زده به شوهرم که دندونای مامان رو میخوایم درست کنیم دو تا خواهر ها میخوایم بدیم تو هم پول بده ببرش دکتر یعنی از همه لحاظ گیر کردم از دستشون و خستم کردن