یروز دختر خالم گفت آروشا من نوشیدنی میارم باهم خوش بگذرونیم گفتم بیار.خانواده هامونم در جریان بودن.تو اتاقم بودیم که شروع کردیم خوردن.تو حال خودم نبودم.ساعت چهار صبح میشد گفتم مریم بیا به اکسم زنگ بزن بگو آروشا همش اسم تورو صدا میزنه حالش خوب نیست.اونم زنگ زد بهش گفت من دختر خاله ی آروشام.آروشا خیلی خورده حالش خوب نیست.همش اسم شماره صدا میزد الانم دسشوییه مجبور شدم شمارهٔ شمارو از گوشیش بردارم بهتون خبر بدم.اونم گفت من همیشه اینموقع خواب بودم واقعا عجیبه!مریم گفت کجاش عجیبه؟گفت الان بیمارستانم مادرم حالش بده.بعد دختر خالم گفت خدا بد نده.گفت داره میاد به خودش زنگ بزن.بعد به من زنگ زد جواب دادم گفت داری با خودت چیکار میکنی؟خودت رفتی خودتم دلتنگی میکنی؟گفتم چرا به من زنگ زدی ازت متنفرم.قصدت فقط سواستفاده بود هیچوقت دوستم نداشتی منو خر فرض کردی بهم خیانت کردی دلمو شکوندی.گفت اصلا هم اینطور نیست بعد گفت از دختر خالت ناراحت نشو ولی اون بهم زنگ زد.بعد بهم گفت اینکارو با خودت نکن ما بدرد هم نمیخوردیم.گفتم چرا تا الان بیداری؟گفت الان بیمارستانم حال مادرم بده.منم گفتم خدا بد نده انشالله هرچه زودتر خوب بشه.بعد گفتم حکمت خدارو میبینی؟دقیقا همین شب من با این وضع توعم با اون وضع.گفتم اگه تو این حالی بدون آه منه!چون بدجور دلمو شکوندی.بعدم قطع کردم.