عزیزم ما سه تا بچه این اون موقعی که مامانم سومی رو هم آوردم وضعمون عالی بود حتی بعد ۱۳سال هم به همه چی می رسیدیم ولی الان فقط پوشاک و خورد و خوراک بزور میرسونه بابام
ولی من از اعماق وجودم حس میکنم یه بچه دیگه نیاز دارم
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد».. ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
روانپزشکت چی میگه، اینایی که میگم خیلی سخته خودمم انجامش نمیدم ولی به خاطر بچه هات یه مدت انجام بده شاید واست موثر بود ساعت هفت بزن بیرون در حد یه ربع قدم بزن میگن نور آفتاب نشاط آوره، ویتامین دی حتما بخور، یه گروه کوچیک دوستان داشته باش باهاشون حرف بزن،
غریبگی نکن / نکن غریبگی پسرم / اینجا خاورمیانه است ، و هر کجای خاک را بکنی ، دوستی عزیزی برادری بیرون میزند //// گروس عبدالملکیان به یاد فاجعه ابان ۹۸