من 28 سالمه دخترخالم دو سال کوچیکتره ازم. ارتباط فامیلیمون جوریه که شاید از نووجونی ندیدمش. مامانش دخترعموی مادرمه پدرشم دخترعمه مادرم. رشته هامون فرق میکنه ولی من از پارسال اومدم تو بخششون.جواب سلاممو یا خیلی آروم میده یا نمیده. توی محیط کار سمتم نمیاد یا پشتشو بم میده
یکی از پسرا 38 سالشه باش میگه میخنده و چت میکنن پیشنهاد ازدواج بش داد دخترخالمم رد کرده.گفته سنمون به هم نمیخوره برو از بهار (یعنی من) خواستگاری کن. وقتی پسره بم گفت من گفتم چرا ردت کرد گف نمیدونم. ولی من خودم شنیدم که دخترخالم به یکی از دخترا گفته یکی سنه و دومی خواهر پسره زبون درازه و دخالت میکنه. من بم برخورد چون سنم مگه چقده و چرا رد کرده ی بقیه رو قبول کنم و چرا بااین خواهرپسر که دخترخالم نمیخواد زندگی کنم. من یه تایمی بااین پسره حرف زدم و گفتم محیط اینجا ناآشناست برام و فلان همکارای پسر پیامم میدادن ولی به کسی نگو گفت نه. اینم رفته به دخترخالم گفته و دخترخالم به همه گفته من دنبال پسرام و پیامشون میدم. حرفا به گوشم رسید. چندروز گذشت باز به یکی از پسرا که حتی سنش ازم کمتره گفت برو دوست دخترتو صدا کن. یعنی من. چندروز گذشت خالم اومد بیمارستان منم دلخور بودم سلام نکردم. رفته به همه گفته به مادرم سلام نکرد.