من احساس میکنم زیادی حساسم🤦🏻♀️
چن شب پیش من پشت گوشم بخاطر سوراخ جدیدی ک زده بودم عفونت کرده بود پشت گوشم کبود شده باد کرده بعد داخل همون برجستگی ک باد کرده پر التهابه همش از پشت گوشم خون میاد
گوشواره داخل گوشم کیپ شده بود اصلا تکون نمیخورد ک بازش کنیم درش بیاریم
رفتم مامانم دراورد خیلی درد داشت همینجوری خون میومد
در همین حین ک مامانم داشت درمیاورد شوهرم گوشیش زنگ خورد رفت حرف بزنه خونه مامانمینا بودیم رفیقش زنگ زده بود دکتره راجع به مشکل یکی حرف میزدن ک حلش کنن
انقد درد داشت راحت یه نیم ساعتی طول کشید درش بیاریم کلی گریه کردم
شوهرمم داشت حرف میزد مامان و بابام و داداشم بالا سرم بودن
من گریه میگردم اینا میگفتن آروم تر زشته شوهرت داره با همکارش حرف میزنه بدتر حرصی تر میشدم ک بره اونور حرف بزنه
انتظار داشتم به رفیقش بگه یه چن دیقه دیگه بهت زنگ میزنم دوس داشتم اون همه درد کشیدم پیشم باشه
فشارم افتاده بود انقد خالم بد شد تهوع گرفتم
دیگه همه فهمیدن من ناراحت شدم از این کارش
بعد اینکه گوشواره رو دراوردیم شوهرمم مکالمه ش تموم شد
اومد نشست پیش داداشم میم نشون میداد بهش قیمت طلا رو چک میکرد😑
موقه حرف زدن با تلفن سی ثانیه اومد بالا سرم اونم انقد حرف زد اذیت شدم
اومدیم خونه خودمون معذرت خواست بغلم کرد ولی من عصبانی بودم واقعا پسش زدم
چنان دعوایی راه انداختم که مگه سنگی نمیتونی بگی چن دیقه دیگه زنگ میزنم مگه من مهم نیستم برات
گف بخدا به دهنم نرسید اصلا دل دیدن اون همه درد کشیدنتو نداشتم
ولی من چی مگه آروم میشدمم؟
داد و بیداد میکردم وسیله ها رو پرت میکردم جیغ میزدم
بعد یکم گذشت میگه این الان صد عصبانیتت بود واسه این قضیه این همه عصبانیت لازم نبود البته تو اکثر مواقع صدتو نشون میدی موقع عصبانیت
انقد عصبانی بودم غر میزدم آخر سر زد به سرش گف خدایا من چرا نمیمیرم اخه؟😞
من آزارم به یه مورچه هم نرسیده الان اونی ک دوسش دارم آزردین من میخاد بمیره
خودشم میگه ها میگه خیلی فوق العاده ای فقط این عصبانیتتو کنترل کنی هیشکی رو دستت پیدا نمیشه
اون سری ام گف من چقد بدبختم این زندگی حق من نبود
دقیقا بخاطر این سه تا جمله کلا از زندگی سرد شدم حال دلم خوب نیست زندگیم همین اول راه نابود شده😔
میگه چرا من باید ازت بترسم؟
چرا باید همش استرس داشته باشم😔😔
خالمو بدتر نکنین لطفا اگه میتونین درست راهنمایی کنین