«رنجی که به زبان نمیرسد، به بدن مینشیند؛
بیماریهای روانتنی، نامههایی هستند که به مقصد نرسیدهاند.»
— Jacques-Alain Miller
گاهی انسان چیزی را زندگی میکند که نمیتواند دربارهاش حرف بزند؛
نه چون واژه ندارد،
بلکه چون درد، عمیقتر از آن است که مستقیم بیان شود.
بعضی غمها، خشمها، ترسها و سوگها وقتی شنیده نمیشوند یا جایی برای بیان پیدا نمیکنند، راه دیگری برای بروز پیدا میکنند؛
بیخوابی، اضطراب، خستگی مزمن، دردهای بیدلیل، تنگی نفس، یا فرسودگیای که انگار فقط جسم را درگیر کرده، اما ریشهاش شاید جایی عمیقتر باشد.
بدن فقط یک عضو زیستی نیست؛
گاهی حافظه خاموشِ تجربههاییست که هرگز به زبان نیامدهاند.
البته این به آن معنا نیست که هر بیماری جسمی منشأ روانی دارد یا هر درد، یک «پیام پنهان» است.
اما نمیشود انکار کرد که روان و بدن، بیش از آنچه تصور میکنیم، به هم گره خوردهاند.
شاید بعضی دردها، دقیقاً از همانجا شروع میشوند که انسان سالها گفته است:
«چیزی نیست... من خوبم.»