یکماه پیش با مادرشوهرمو پدرشوهرمو همسرم و دخترم رفتیم دیدن زنعموی همسرم که سرطان دارن ۶۸ سالشونه.
خلاصه همه دور تادور نشسته بودیم زنعموی همسرمم کامل برای من توضیح داد سرطانش چیه و چه درمانی کرده کجا عمل کرده جه داروهایی استفاده میکنه منم میگفتم انشالله بهتر میشین الان که خیلی خداروشکر خوبین امیدواری میدادم.اونم فقط منو مخاطب قرار میداد و توضیح میداد
خلاصه اومدیم خونه.
مادرشوهرم زنگ زد.با حالت طلبکارانه، سلام خوبی؟ منظور زنعمو چی بود انقد همه چیو مو ب مو برات توضیح میداد همه چیو برات میگفت تورو مخاطب قرار داده بود.منم گفتم منظوز خاصی نداشته، ۶ ماهه تو بستر بیماریه یکیو دیده خاسته دردو دل کنه، چه منظوری میتونه داشته باشه.
بعد گفت خداروشکر دخترت وسط هی بازی میکرد حرف زنعموروقطع میکرد اینو با خنده گفت مادرشوهرم.
منم سکوت کردمگفتم کاری ندارید خداحافظ.از اون موقع انقدر ازش بدم اومده حد نداره..یعنی اون دوکلام از مریضیش گفت چه اتفاقی افتاد اینجور طلبکارانه با من حرف زد...پرو
منم یکماهه خونشون نرفتم انقدر بدم اومده ازش.
شما بودید ناراحت میشدید؟؟
اصلا قصدش چی بود مادرشوهرم اینو گفت؟