یه پارک خیلی بزرگ کنار محل کارم هست این پارک به حدی بزرگه که اون سرش پیدا نیست و من رفتم ته ته پارک که کسی رد نمیشه با دوستم بودیم من خسته بودم ظهرم بود از فرط خستگی دراز کشیدم چون کسی از اونجا رد نمیشد و شالم رو انداختم روی پاهام
حالا یه مرد نکبت بیشعور دید من دراز کشیدم با موتور تند تند از پایین پارک تا تهش اومد قشنگ نشست پشت من با بچه هاش که هیزی کنه
جالبه بچه هاشو مجبور کرد توی سراشیبی بازی کنن که خودش به هیزی کاری هاش برسه و پارکه انقدر بزرگه که نیاز نبود بچه هاشو بیاره تو سر من بازی کنن
واقعا حالم ازش بهم خورد من خسته کار بودم نیاز به استراحت داشتم چقدر بدبخت و کثیفن بعضی مردا