اخرین کلاسم با بهترین معلمم
امسال سال اخرمه
دبیرمون ک ی زن مسن و استاد دانشگاه و فرهیخته است نشست برامون صحبت کرد از زندگی و آینده گفت و بلند شد یکی یکی بغل مون کرد و همه گریه میکردیم...
خلاصه همرو بغل کرد و آخرین نفر من بودم...
آنقدر حالم بد بود و نمتونستم برم جلو فقط عقب واستاده بودم و از شدت حال بد نفس نفس میزدم
اومد جلو بوسید و بغلم کرد...
سنگینم خیلی سنگینم...
انگار ی مرحله بزرگ و غمگین رو طی کردم
از اینکه خجالت کشیدم و نتونستم برم جلو از خودم بدم میاد اما اون لحظه هیچ نیرویی منو ب جلو حرکت نمیداد... هیچ نیرویی
انگار نمخاستم تموم بشه...
اصلا قلبم خیلی دیر قبول میکنه تموم شدنها رو خیلی دیر...
نمپذیره با چشم با گوش با حرف نمیفهمه
امروزم نمتونستم اصلا قلبم نمزاشت جلو برم میگفت اینا همه ی خوابه🥲🥲🥲