بلاخره بعد یه هفته دیروز همسرم و پدرشوهر و مادر شوهرم اومدن دنبالم برم گردوندن خونمون
اینبار نه گارد گرفتم نه هیچی
شوهرم کنار بابام که نشسته بود اینبار تا زبون باز کرد گفت دخترتونو تاحالا رو چشام گردوندم
راضی نیس؟ میبرمش بالا تر میزارمش رو سرم زندگی کنه
من زندگیمو میخوام برای زندگی اومدم دنبالش
تاحالا نذاشتم اب تو دلش تکون بخوره از این ب بعدم نمیزارم
اما نمیدونم پس چرا اون دفعه یه چی دیگه گفت؟؟🫠🫠
نظرتون چیه دودل شدم
دیشبم از سرکار برگشت پیام داد که چیزی لازم داری بیارم برات و اینا منم گفتم نه اگ تونستی بعد شام بریم دوری بزنیم ک گفت
چشم من برای تو همیشه حوصله دارم
منم نوشتم فدای چشات بعدش در جواب نوشت؛
تو فقط باهام خوب باش زندگی برات بهشت میکنم🫠🙂
امشب قول داده از سرکار برگشت بریم تا یه شهر دیگه دور بزنیم
اما میخوام اینو بدونم چون واقعا برام مهمه از حرفاش اینجوری نشون میده که هنوزم منو مقصر همه چی میدونه؟؟؟؟؟
دیگه حوصله نداشتم چیزی درجواب اون حرفش بنویسم ولی اگه واقعا منو مقصر میدونه ک امشب باهاش درمیون بزارم.....