دوست مامانم دو تا پسر داره یکیش از من بزرگتره یکیشم ازم یک سال کوچیکتره
هر دوتاشون خیلی خوبن با کوچیکه بچگیام خیلی بازی میکردم همیشه هم دعوا میکردیم ولی کلا خوشمیگذشت خیلی هم اخلاقاشون خوبه اصلا هم وابسته اینا نیستن
خلاصه مامانم و دوستش داشتن حرف میزدن منم شنیدم که گفت پسر بزرگم خونه نبود ما هم میخواستیم فلان کارو کنیم ولی پسر کوچیکم خونه بود گفتیم حوصلش سر میره برای اون وقت گذاشتیم
مامانم گفت چطوری وقت گذاشتین ایشونم گفت میشینیم “باهاش حرف میزنیم” فیلم میبینیم تو درساش کمک میکنیم اینا
یه نگاه به زندگی خودم انداختم با اینکه من تک فرزندم واقعا یک بار نیست که بگم اره خونوادم برام وقت گذاشتن یا حتی باهام حرف زدن
خیلیی وقتا از همون بچگیم میخواستم باهاشون حرف بزنم یا یه طور بی حوصله یا اینکه میگفتن نمیدونم خستم فلان یا کلا انگار که من اصلا خونواده ای نداشتم
حتی هیچوقت ازم دفاع نکردن مثلا اتفاقی برام میوفتاد یکی اذیتم میکرد منو سرزنش میکردن
الان هم همونم کلا کم حرف با اینکه خجالتی نیستم اصلا حرف نمیزنم
اما اونا برعکس با اعتماد بنفس و اجتماعی
یکم دلخورم از خانوادم همین:)