من تازه ۶هفتمه
دیروز ازمایش دادم دکترم گفته بود بیار نشونم بده
اینم شغلش ازاده گفت خودم میبرمت منم گفتم چه بهتر
رفتیم مطب دکتر خیلی شلوغ بود منشی گفت حدودا دو ساعت طول میکشه منم به این گفتم میخوای تو برو بعد من زنگ میزنم میای حدودا ۲۰دقیقه تا خونمون راهه با ماشین
این رفت نیم ساعت بعد منشی گفت بیا برو نوبت توعه من کارامو انجام دادم زنگ زدم به شوهرم که بیاد گفت چرا نزاشتی بمونم الان دوباره برگردم یکم غر زد گفتم نیا خودم با خط میام گفت نه میام
تو راه که میخواسته بیاد مالیده بود به یه ماشین دیگه بعد که اومد منو سوار کرد نه سلامی نه علیکی یجوری وحشی رانندگی کرد که منو بترسونه لایی میکشید از بین ماشینا با۲۰۰تا سرعت منم دستمو گذاشتم رو شکمم ادای اینایی که درد دارن رو دراوردم ترسید یکم شل کرد
تا خونه هیچی نگفتم رسیدیم خونه دید بغضم ترکید دارم گریه میکنم دستمال اورد برام گفت ببخشید ،منم خودمو زدم به کولی بازی دستمالو گرفتم پرت کردم خودشو زدم گفتم گمشو بیرون حالم از خودت از صدات بهم میخوره اگه این بچه زنده موند دیگه با تو سر هیچ ازمایشگاهو سونویی نمیرم بدردنخور ،اگرم نمونه زن نیستم ازت طلاق نگیرم بعد از خونه پرتش کردم بیرون نشستم دل سیر گریه کردم شب هر چقد اومد التماسم کرد که ببخشید پاشو بریم شام بیرون فقط بهش گفتم گمشو برو صدات برام عذاب اوره ،بچها من بعد هفت سال زندگی مشترک خدا خواسته باردار شدم از یه ادمی که کنترل اعصابش دست خودش نیست یه وقتایی خیلی خوبه یه وقتایی زبون نفهم بیشعور ،نمیدونم چیکار کنم از دیشب حالت تهوع و اینامم قطع شده ،اینم میاد سمتم میخوام بالا بیارم روش نمیدونم چیکار کنم یکم اروم شم