من چند ساله ازدواج کردم تو این چند سال مادر همسرم با من خیلی خوب نبود و مخالفمم بوده و من نمیدونستم تو یکی از دعواها شوهرم بهم گف ک ازتو خوشش نمیومده از اول
حالا چند باری بامن سر چیزای مختلف دعوا کرده و اینطوریه که وقتی عصبی میشه هرچی به ذهنش برسه برای خورد کردن میگه
بمن میگه تو به سنت میخوره پیر تر باشی برای سو استفاده اومدی بعضیا کارشون همینه درصورتی که من مهریه کم قبول کردم اونم عندالسطاعه چند روز پیش سر لباس شوهرم که یوقت چرب نشه هرچی دوست داشت بمن گفت به شوهرمم میگف چطوری اینو تحمل میکنی خودخواهه هرچی مریضی میگیری تقصیر اینه در شان خانواده ما نیست رفتاراش
بعد ۲ ۳ روز با شوهرم اشتی کردن تلفنی و پیامک باهم خوب شدن و براشونم مهم نیست چ بلایی سر من اوردن جلو اون همه ادم دلمو شکستن
شوهرمم میگ بمن چه چکار کنم شما دوتا دیوونه کردین منو درصورتی ک من اصلا کاری سعی میکنم نکنم که دعوا شه غر هم سعی میکنم نزنم ولی افسردگی شدید گرفتم ۲ ساله حتی کارای معمولی رو بزور میکنم حرفایی که شنیدم رو نمیتونم از سرم بیرون کنم حس میکنم کسی قدرمو نمیدونه منو نمیخاد چکار کنم؟
قط ارتباطم نمیشه کرد چون وابسته ان بهم دیگه من براشونم مهم نیستم میرن میان ولی جرفاشونو بهم میزنن