۶ ماهه رفته با خانواده اش
درواقع پسر خاله
از شهرما رف شیراز برا کار گفت بیام میام خواستگاریت
وقتی رفت یهو خانواده اشم رفت نو پشت سرشم نگا نکرد
حالا بعد ۶ ماه برگشتن شهر ما مدتی بمونن و برن
شام مارو دعوت کردن با مادربزرگم
من نمیتونم برم بغض خفم میکه سر سفره ای بشینم که اون هست
بابام از این طرف گیر داده نیای میگن چرا نیومده باید بیای
شما بگید چیکار کنم دارم دیوونه میشم🥲🥲
حال دلم یه جوری بده حس میکنم فقط مرگ میتونه نجاتم بده