بچه ها میدونم زیادی راجبش تاپیک زدم ولی واقعا فکرم مشغوله و عصبیم جایی رو جز اینجا ندارم حرف بزنم
خواستگار سنتی داشتم که مدت زیادی بود اصرار میکردن بیان منو ندیده بودن جلسه اول که مادرش اومد و رفت جلسه دوم پسرشون اومد صحبت کردیم سوالایی کرد که بخاطر خانوادم نتونستم راستشو بگم و راحت بگم مشکلی ندارم پسره هم رفت بعد یک هفته مادرش زنگ زد گفت پسرم داره فکرمیکنه و الان از تماسش ۱۰روز گذشته و خبری نیست ازشون همون جلسه دوم قرار بود که تماس بگیرن بریم بیرون
من اصلا پسره رو نمیشناسم یعنی همون جلسه دوم راغب به ازدواج نبودم تایپم نبود ولی اینکه اونا دیگه زنگ نزدن برام سنگینه همش میگم من بخاطر خانوادم خود واقعیمو قایم کردم و ممکنه شانسمو ازدست داده باشم چون مورد خوبی بود حداقل۸۰درصد معیارامو داشت
این فکر مثل خوره افتاده به جونم عصبیم کرده همش میگم برم ریکوئست بدم بهش