اینه که ما همهمون فانتزی های عاشقانه ای راجب ازدواج تو سرمون داریم
دوست داریم مثل رمانها یکی رومون کراش بزنه، ما هم کراش بزنیم.
بعد آرومآروم وارد رابطه بشیم، همدیگه رو بشناسیم، با هم بخندیم، با هم گریه کنیم، قهر کنیم، آشتی کنیم... بیاد بگه میخوام بیام خاستگاریت
بعد ی روز جدی بیاد بگه میخوام بیام خاستگاری
همین فانتزی قشنگ تو ذهنمونه که باعث میشه خیلی از فرصتهای خوب رو رد کنیم .
نه چون طرف بده، نه چون کم داره...
فقط چون داستانش اونجوری که تو ذهنمون ساختیم شروع نشده
.
ما میخوایم اول یه نگاه باشه.
یه وایب دوطرفه.
یه کراش که آروم آروم جون بگیره.
نه یه آشنایی خشک و رسمی.
نه معرفی خانوادگی از روز اول.
در حالی که اگه یه لحظه منطقی نگاه کنیم، میبینیم چقدر این مدل رابطهها واقعاً کمن.
و راستش بیسِ همین فانتزی — همون سناریوی «دوستپسر داشتن» و عاشقبازیهای قبل از رسمی شدن — بیشترین ضربه رو به ما دخترا زده.
چون خیلی وقتها طرف مقابل تا تهِ داستانی که تو ذهن ما ساخته شده، نمیاد.
تا جایی میاد که هیجان داره، تا جایی که حال خوب داره...
اما وقتی نوبت جدی شدن و مسئولیت میرسه، جا میزنه.
ما اما هنوز وسط همون داستانیم؛
با احساسی که واقعی بوده،
ولی با پایانی که فقط تو ذهنمون کامل شده بود