از زمان مجردی ، چهار سال تمام دنبالم بود ، همش میگفت
باهام ازدواج کن عاشقتم دوستت دارم فقط یه فرصت بده
ببین چیکار میکنم ، بالاخره بعد از چهار سال بهش
فرصت دادم ، شیش ماه دوره آشنایی ما بود
به شدت گرم و مهربون ، همش گل کادو رستوران
ابراز علاقه های شدید ، نگاهم میکرد گریه میکرد
میگفت از شوق عشق هست ! تا اینکه بالاخره عقد کردیم
روز عقد وقتی اومد ارایشگاه دنبالم صورتش یه حالتی
بود از اون حالت مهربونی دراومده بود بهم گفت
چقدر زشت شدی ! به روی خودم نیاوردم ، گفتم شاید
استرس داره ، بعد عقد رفتیم هتل ، اصلا باهام صحبت
نمیکرد رفت دوش گرفت اومد خوابید !
من اون دوران دانشجو بودم ، شوهرم تا شب
کار میکرد بتونه علاوه بر هزینه های عقد و ...
بتونه برام پول بزنه ، اولش خوب پول میزد بعد مدتی
دیدم دارم با التماس ازش پول میگیرم
کم کم متوجه شدم یه چیزی عادی نیست
رفتم گوشیش رو چک کردم کاش زودتر چک میکردم
دیدم با یه عالمه دختر طی چهار پنج سال گذشته
دوست بوده ، مثل من التماس میکرده و ابراز علاقه
یکیشون میگفت ازت حامله ام ، یکیشون میگفت
خدا ازت نگذره بهم دست زدی ولم کردی
از این قبیل پیام ها زیاد بود ، بهش گفتم
بلند شد به جای توضیح شروع کرد به خورد کردن
گوشیش ، کم کم هر چی میشد بلند میشد
مشت میکوبید به دیوار به ماشین به درخت به هر چی
زیر دستش بود ، بغلم میکرد میگفت اگه محکم تر
فشارت بدم دنده هات خورد میشه ،کم کم شروع شد
از فشار دادنم سیلی زدن هل دادن ، تقریبا
همیشه دستم یا پاهام کبود بود ، به مادرم گفتم
اومد جلوی مادر و خانوادم منو زد
که چرا رفتی گفتی ، مادرم گفت عیب نداره
اون عاشقانه دوستت داره شاید مشکل اعصاب داره
هر چی گفتم بریم پیش روانشناس قبول نکرد
روز به روز کتک های بدتری میزد آخر سر گفت
بریم سر زندگی درست میشم استرس زندگی دارم
خلاصه به زور رفتیم زیر یه سقف ، روز اول
منو برداشت کوبید زمین روی سرامیک خونه
تقریبا هر هفته کارش کتک بود کتک های شدید
در حد مرگ میزد منو چندین بار رفتم پزشکی قانونی
ولی با التماس مانع شکایت شد ، تا اینکه سری آخر
جوری داشت کتکم میزد وحشیانه که گفتم داره
منو میکشه میگفت امروز دیگه قصد جونت کردم
میکشمت خفت میکنم به زور از زیر دستش
فرار کردم خیابون لباس درست هم تنم نبود
یه خانم اومد چادر انداخت سرم اومد پیش همسایه ها
وحشیانه کتکم زد ، همسایه ها به زور منو گرفتن بردن
خونه خودشون مادرم اومد و خانوادش
جلو خانوادم و خانوادش کتکم زد و وسایلش رو جمع کرد
رفت بعد مدتی دوباره برگشت هر چی تو بگی
بریم پیش دکتر من بی تو میمیرم و از این مدل حرفا
هستید بگم