واقعا هنوزم تو شوکم چرا اونطوری رفتار کرد دیشب هم حالم بد بود هم حوصله نداشتم نتونستم بیام بگم
بنظرتون چرا اینطوری رفتار کرد اولش یخورده بجث کمی داشتیم کم که اونموقع اون مقصر بود
شام یکم دیر شده بود که مهمون اومد موند بعد اینکه رفتن
بچم شیر میخواست داشتم شیرش میدادم نمیدونم دیدید یا نه
بچه گاهی سینه رو یجوری میکشه که واسه یک دقیقه همینطور میک نمیزنه شیر میاد بیرون اونطوری شد که یهویی یه دردی از شکمم شروع شد
من سزارین کردم بخاطر همین یکم ترسیدم
با ثانیه نکشید انگار جون از بدنم از محل همون درد شروع کرد به دراومدن تا رسید به نوک انگشتای دستم همونجا افتادم
در کمال تعجب شوهرم شروع کرد به دعوا کردن منم هیچکاری نمیتونستنم بکنم همینطور اشک میریختم
اونم هی بدتر و بدتر فحش میداد تهدید به کتک میکرد
بزور خودمو رسوندم به تخت که یکم بخوابم
اومد دوتا محکم با مشت میزد به پام که پاشم کارهارو بکنم
با هر مشتش انگار برق میگرفت ولی حتی نمیتونستم جیغ بزنم
هر طوری که بود خودمو نگه داشتم ظرفارو شستم شامشو دادم ولی نخورد بعد هم سعی کردم بچمو بخوابونم نتونستم اتقدر بهش التماس کردم تا با کلی بد و بیراه خوابوند
تعجبم از اینکه رفتارش اصلا اصلا عادی نبود انقدر بهم ظلم کرد که نگم حتی فحش خانواده داد
بالای صد بار خواست بزنه و آروم چندبار زد
سرم داد و بیداد. میکرد اصلا یه وضعی بخدا از بی خالی یه کلمه نتونستم جوابشو بدم
صبح حال من بهتر شد و عجیب تر اینکه شوهرم باز مثل سابق شد انگار نه انگار که اون یزید دیشبی همینه
بنظرتون مشکل ذهنی دارع دیوونه است چیه ؟