ببینید من بابام خیلیییییی دستش تنگه خیلیییییی
ییار رفتم تو رابطه پسره مسخره ام کرد که بابات هیچی نداره و..... که بماند.
الان اطرافیانمون همش بهم میگن پول لازم نداری من سرخ میشم اصا دیوونه میشم خیلیییییی تو خودمم خیلیییییی
خلاصه ی تصمیمی گرفتم تمام بزنامه هامث دلیت اکانت زدم و گفتم بزم به موفقیتم برسم دست بابامو بگیرم چون خیلیییییی چیزا تو دلم مونده و...
الان یکم نا امیدم حتی تو چشام همش اشکه.
بارها بهم گفتن بابات دستش تنگه اگ چیزی خواستی به ما بگو برات فراهم کنیم از روی دلسوزی بود اون لحظه ها بدنم بی حس میشه از حال بد یکی اینجوری بهم میگه.
الان تصمیم گرفتم ی مدت خودمو گم و گور کنم با خدا باشم یا ی موفقیت بزرگی یهو ظاهر بشم دست بقیه رو هم وقتی خودم اوکی شدم بگیرم.
میشه یکم راهنماییم کنید؟
مهمون داشتیم هیچی نداشتم بپوشم
ولی به خدا امید دارم