اتاق من و بابام دقیقا رو به روی هم بود. تخت منم ویوش میشد درب اتاق بابام. نیمه های شب بود و بیدار بودم داشتم گوشی بازی میکردم. یهو چشمم افتاد به اتاق بابام. دیدم بابام توی قاب در ایستاده توی تاریکی. سریع گوشیو قلاف کردم چون اگر میدید غر میزد چرا بیداری. توی تاریکی داشتم نگاهش میکردم همینجوری ایستاده بود توی قاب در. یهو از توی اتاقش صدای خروپفشو شنیدم فهمیدم بابام اصلا خوابه و اونی که دیدم توهم بوده