من حتی نگران غذا خوردنشم میشدم
همیشه خودم میبردمش دکتر همیشه خودم میرفتم بیمارستان وقتی شیمی درمانی داشت
هیچجا نمیزاشتم تنها بره دلمم نمیومد تنهاش بزارم خونه
داغ بچمو دیدم من ذره ذره کمکش کردم نیروشو جمع کنه با وحود اینکه ام اس داشت خوب با سرطان جنگیده بود داشت شکستش میداد یهو ریه هاش درگیر شد
خدایا من واسه ذره ذره نیروهاش کل زندگیمو گذاشتم😭الان کل زندگیم زیر خاکه
اتیشی به زندگیمون زده شده که دیگه هیچوقت خاموش نمیشه خودمونم میسوزیم