مگر چه میخواستم از وطن؟؟ جز لقمه ای نان و خیالی آسوده /چه میخواستم؟؟جز تکه ای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد/ جز پنجره ای که رو به عشق گشوده شود/ مگر چه میخواستم از وطن که از من دریغش کرد 😞
گفت پیامبر ب خونه یکی از اهالی محل رفت موقع رفتن ب خونه ی تخم از لونه افتاد ولی نشکست پیامبر از صاحب خونه پرسید چطور نشکست این تخم صاحب خونه هم گفت خونه من از هر بلایی دوره پیامبر هم روشو بر گردوند خاست ک بره طرف ازشون پرسید کجا میرید پیامبر گفت من وارد خونه ای نمیشم ک خدا ازش رو بر گردونده وقتی خدا دوست داره ک مشکل برات پیش بیاد