یه مرد در نظر بگیرین همیشه بیخیال
حالا با بدبختی و هزار تا قرض و بدهی رفته زمینشو بسازه
صبح ها میخوابه دو روز اینکارش باعث شده کارگرا برن کار نکنن
حالا ی کارگر دیگ پیدا کرده کارگر اومده ولی مصالحش با اینک میدونس کمه کم اومدخ دقیقه نود همه بیکار نشستن....
خودشم فعلا علاف بیکار زنشم تو شهر غریب تنها مونده تا این برگرده