مادرشوهرم در ظاهر خیلی با من خوبه
مثلا جلوی همسرم یا پدرشوهرم همش با من مهربونه
ولی تنها که میشیم یه سری حرفایی میزنه که من واقعا دلم میشکنه
عادتم ندارم بیام برای همسرم تعریف کنم مگه اینکه اون حرف چقدر سنگین باشه اشکمو در بیاره که بگم، بازم به همسرم میگم چیزی بهش نگه تا فکر نکنه خبرچینم
از طرفی اون لحظه خودمم نمیتونم هیچی بگم چون مطمئنم ده تا میزاره روش میره پدرشوهرمو پر میکنه
مثلا از خواهرم ایراد میگیره از لباسام ایراد میگیره یا از دخترایی که دوست داشته بره قبلا خاستگاریشون میگه
منم دیگه بدم اومده ازش
من هر روز زنگ میزنم خبر مادرمو میگیرم چون راهمون دوره تنهاست میترسم دلش بگیره توی خونه
حالا پریروز رفته بودیم خونه مادرشوهرم میگه تو برای مامانت هر روز زنگ میزنی برای من زنگ نمیزنی منم گاهی لج میکنم میگم برات تا یک ماهم زنگ نزنم
به پسرم زنگ میزنم خبرشو میگیرم از توهم خبر نمیگیرم
منم گفتم اکثرا شارژ ندارم گفت از این به بعد برام هر روز زنگ بزن
منم واقعا حوصلشو ندارم خیلی از چشمم افتاده با کاراش اصلا زنگ بزنم چی بگم بهش فقط بلده مردمو مسخره کنه ایراد بزاره روی بقیه
حالا چیکار کنم؟ بنظرتون براش هر روز زنگ بزنم یا ولش کنم همون دو سه هفته یکبار زنگش بزنم