فکر کن من دهه هفتادیم درسمم متوسط رو به بالا بود،یبار یادم رفته بود ریاضی بنویسم من و خیلی از بچه های دیگه هم بودن...معلم نزدیک ۱۰ نفر رو ردیف کرد سال سوم ابتدایی
مدرسه مون یه انباری داشت تو حیاط....همه بچه ها از اون انباری میترسیدند چون معلم ها برا ترسوندن بچه ها میگفتن توش ماره...
ما رو ردیف کردن بردن دم در انباری میگفتن چون تکلیف ریاضیتونو ننوشتید میخایم بندازیمتون تو انباری....
من و خیلی از بچه های دیگه در حد مرگ گریه کردیم خدا لعنتشون کنه ول کن ما نبودن...یه ناظم داشتیم به اسم خانم رحمانی گوربه گورشده هی میگفت درو باز کردم برید تو ....من از ترس لباس زیرمو خیس کردم