انقد برام دعا و طلسم گرفته بود ک وقتی بهش گفتم مدام بد میاریم نتونست خوشحالیش رو پنهون کنه
گذشت و گذشت همیشه میگفتم خدایا فقط و فقط ب خودت سپردم
از اونجایی هم ک معتقدم دوست باید نزدیک باشه بهت ولی دشمن نزدیک تر سعی کردم باهاش صمیمی باشم ی دفعه گفت اره تو یکی از سینه هام کیست هس یکی هم تومور خوش خیم
نمیدونم خدا خودش بهتر میدونه ولی ی حسی بهم میگه داره تقاص طلسم هایی ک واسم میگرفته رو پس میدهچ