تابستون امسال میخاستم جدا بشم از شوهرم
تاپیکام هست
از دست عذابایی که بهم داده و میده میخاستم جدا بشم
بچه هم دارم
اومد گفت پشیمونم با گریه و زاری و التماس برم گردوند و برام بعد ده سال گوشواره خرید..چون تمام طلا هام رو موقع عروسی فروخته بود هیچی نداشتم...بعد برگشتنم باز دعوا هامون شروع شد حتی زد پام رو شکست و من شکایتی نکردم ازش بخاطر بچم💔همین باعث شد هار تر بشه سر هر دعوا اون گوشواره هارو از گوشم درآورد گوشیم رو گرفت و بعدش باز پس داد انقد که ازشون زده شدم ولی به چشم پشتوانه هرچند کم بهشون نگاه کردم چون شوهرم نرمال نیست ممکن بود باز کارم ب جدایی بکشه میتونستم استفاده کنم ازش تا اینکه چن روز پیش باز گفت باید بدی بفروشم من دلم نمیخواست بدم اصلا ولی از قصد یه دعوا انداخت منو کتک زد جلو چشم بچم و گوشواره هارو برد فروخت خودش💔💔💔💔نمیدونم چرا انقد سوختم برا اون گوشواره ها بغض داشت خفم میکرد💔دو روز بعدش با اکراه و نارضایتی من رو به خداست خودش برد طلا فروشی یه جفت دیگه خریدیم ولی گرم این جدیدا پایین تر از اون قبلی هاست اینارو هم اصلا نمیخواست بخره تو مغازه زد زیر حرفش با زور وادار کردم بخره چون میدونستم اون لحظه نخره عمرا دیگه بخره...خرید ولی با تردید و اجبار...هنوز یک هفته نشده باز امروز گیر داده باید اینارو هم بفروشیم💔عصر جنگ انداخته ولی موفق نشد ازم بگیره قشنگ با برنامه دعوا میندازه که ازم بگیرتشون...ده سال عمرم گذاشتم تو خونش روح و روانم نابود کرده جسمم رو داغون کرده تمام طلاهامو که برا عقد بود و از خونه پدرم داشتم رو فروخت اینارو هم برام اضافه میبینم تو زندگی ن گذاشت پیشرفت کنم نه درس بخونم بد دل و شکاکه دست بزن داره حالت روانی نرمالی هم نداره فقط عذاب میده مخصوصا روحی ...خونه نشینم کرده با یه روان داغون💔مطمئنم بازم میاد برای دعوا که از گوشم بکنه ببره بفروشه دلم برا خودم میسوزه و از درد جدایی از بچم هم نمیتونم جدا بشم ازش
میدونم حضانت تا ۷ سال با مادره ولی این آدم نرمال نیست نامیده بچمو حتی اگه بتونه میبره یه کشور دیگه ولی نمیده دادگاه هم قبلاً کارمون کشیده و بچمو نداده و دادگاهم خیلی روش پافشاری نکرد بچم رو بهم برگردونه و من از درد دوری بچم باز برگشتم سر این زندگی جهنمی
ببخشید طولانی نوشتم انگار دلم خیلی پر بود برا شما تعریف کردم😅💔شرمنده