یه روزی بود، یه جایی بود، یه دلی بود که پر از امید بود. دلی که فکر میکرد دنیا قشنگه، آدما مهربونن و زندگی پر از رنگه. اما یه روز، همه چی عوض شد. آدما رفتن، رنگها پریدن و دل، شکست.
حالا دیگه دلی نمونده، یه تیکه سنگه که گوشه یه اتاق تاریک افتاده. نه صدایی داره، نه امیدی، نه رنگی. فقط یه حسرت مونده، یه حسرت بزرگ برای روزایی که دیگه نیستن.
دلم میخواد برم، از این شهر، از این آدما، از این زندگی. دلم میخواد یه جایی برم که هیچ کس نباشه، یه جایی که فقط من باشم و تنهاییهام. دلم میخواد دیگه برنگردم، دیگه هیچ وقت.