من و دوستم با دوس پسرش و دوسش رفتیم بیرون چمد بار رفته بودیم بار اولمون نبود بعد دوستم تو ماشین برگشت گفت گوشیتو بده من چک کنم اونم گوشیشو داد بعد پسر برگشت گفت تو گوشیتو بده حالا من نگاه کنم اینم از چتای قبلیش میترسید نشون نداد هر چقدر گفت نشون نداد ک نداد بعد مم برگشتم پشت دوستمو بگیرم گفت اون چتش با منو نمیخوادببینی و فلان برگشت داد زد تو جرا گوهای اینو میخوای بشوری حرصش درومده بود دوسش پیشم بود چاقوشو در آورد گفت شما دو تا حرف نزنین منم پرو پرو جوابشو میدادم بعد چاقوشو آروم کشید رو لباسم هیچی نشد فقد پیخواست بترسونه ولی قلب من الان ک الانه داره تند تند میزنه بعد دوسش دید من طرفداری دوستمو میکنم برگشت گفت آدم اول گوه کاریاشو پاک میکنه بعد میاد قرار اینم بلد نیسی بعد خیلی بد دعوامون شد مارو رسوند شهر خودمون گفت خوش اومدین مث اشغال
الان دارم از استرس میمیرم کل بدنم میلرزه میدونم حقمه تا من باشم با کسی بیرون نرم
برعکس خودش دوسش خیلی ناز منو میکشید بخاطر اون رفتم الان قلبم داره میاد تو دهنم
چ گوهی بخورم الان من