ناخواسته بچه دار شدم چون داشتم فکرمیکردم به جدایی نمیخواستم
شوهرم عصبیه
دست بزن داره
خاله زنکه
تو دعوا بددهنی میکنه
خودخواه
زورگو
بی منطق
اختیار هیچی ندارم نه پولمو نه طلامو نه جهیزمو حتی بچمو از شیر خوردنش تا حموم بردنش خودشو خونوادش دخالت میکنن
شکاکه خودش با خانمای غریبه صحبت میکنه پیام میده احوالشونو میپرسه شوخی میکنه علی رغم اینکه خیلی ادعاش میشه ولی من دوکلمه با فامیل حرف بزنم اونم خیلی سنگین میشه دعوا
میگه توخیابون نگاه مردا میکنی
بامامانم لجه از روز اول بود چون مادرش بدش میومدازمامانم.به همه چی مامانم کارداره بیرون رفتنش حرف زدنش لباس پوشیدنش وباهام دعوا میکنه سرش
کلا دنبال بهونه و دعواست
محبت کردن بلده ولی. بمن محبت نداره
احترام گذاشتن بلده ولی فقط برا خونواده خودش از خونواده من و خودم همیشه متوقعه
نمیزاره برم بیرون مگه با خودشوخونوادش وقتیم اجازه میده حتما کوفتم میکنه
پول نمیزاره دستم باشه میگه برا چته حتی پول خودم عیدیم یا بابام بده من برات نگه میدارم حق تصمیم گیری هم درموردخرج کردنش ندارم
به شدت وابسطه به خونوادش از لحاظ فکری و عاطفی
هرروز باید دوتایی بریم سر بزنیم ولی خونه مادرخودم تنهاییم اذیتم میکنه بخوام برم
توقع داره مثلا اگه ۴بارزنگ زدم برا مامانم برا مامانشم باشه میگه بایددختر باشی وقتی میگم تو هم پسر باش برا خونوادم میگه من
مردم تو زنی
مادر شوهرم به شدت باسیاست وتاثیر گذار تو زندگیمونه و طعنه زن و اذیت کار و تهمت زن یعنی حرف میزاره دهنم و دعوا راه میندازه