دعوا کرده از صبح موضوعش تاپیکه قبله
ساعت هفت زنگ زد بچرو اماده کن ببرمش بیرون
منم هیچی نگفتم چون اینقدر ناراحت شدم از هر دواتفاق داشتم خفه میشدم بدجوری ناراحت شدم قبلش ناراحت بودم
دوباره زنگ زد حاضر شد ؟ بهش گفتم منو نمیبری ؟ گفت تورو میخوام چیکار ، گفتم کجا میری خب بزار منم بیام ، ( بدجوری دلم گرفته بود ) گفت به توچه منم گفتم خب بگو منم بیام گفت برو بمیر بابا
داغون تر شدم داشتم سکته میکردم از ناراحتی
الان اومدن شامم بیرون خورده بودن
حس خیلی بدی دارم خیلی
نمیدونم دارم تاوان چیرو اینقدر پس میدم 😞