از روزی که به فکرش افتادیم تا الان که بابت وجودش نماز شکر میخونم و پنج ماهش شده دخترم رو ثبت کردم اینجا
چقدر قشنگه که با تاپیک زدن خاطرات زندگیم یجایی ثبت میشن و میام میبینمشون🥹
از این دوره زندگیم بخوام بگم طلاهامو فروخت شوهرم داد برای یه تیکه زمین از استرس اینکه نشه دردسر و بدبختی و زمین الکی از آب دربیاد همیشه یه طرف مغزم درگیره
میخواستیم بریم شهرستان زندگی کنیم یه ماه رفت شوهرم کار با برادرش دید اوضاع خیته دیگه برگشتیم دوباره جای قبلی ولی امید داره زمین درست بشه برگرده تا عید منم راستش دیگه مثل قبل دوست ندارم وایسم اینجا انقدر خوند تو مغزم که منم از اینجا بودن خسته شدم و برام دیگه مهم نیست بزار سرش بخوره به سنگ تا یه روز به حرف من برسه
تو فکر بچه دوم هستم نه همین الان ولی در سال های آینده انشالله دوست دارم برم مشهد آی یو آی تا ببینم خدا چی میخواد فعلا که هنوز پریودم نمیشم