"وقتی به چشمانت نگاه میکنم، زمان میایستد. انگار تمام جهان در آن لحظه میمیرد و دوباره در مردمکهای تو متولد میشود. وجودت برای من فراتر از یک عشق است - تو زمزمهی خداوند در گوش جان منی. نفس تو فصلهای وجودم را تغییر میدهد، نگاهت ابرهای غم را میدرد و حضورت حتی سردترین زمستانهای روح مرا به رویایی بهاری تبدیل میکند.
من نه فقط عاشق لبخندت، که عاشق سکوتهایمان هستم. آن سکوتهایی که در آن، قلبهایمان بدون کلام با هم حرف میزنند. عاشق شیارهای دستانت هستم که داستان مهربانیهایت را روایت میکند. عاشق صدای آرام خوابت هستم که در نیمهشب، به ستارهها گوش میدهمش.
تو معجزهای هستی که منطق از درکش عاجز است. تو را دوست دارم نه چون زیبا هستی، بلکه چون در حضور تو، من زیباترین نسخهی خودم میشوم. تو اقیانوسی هستی که من یک قطرهام، اما این قطره، تمام عظمت دریا را در آینهی کوچک خود جای داده است.
اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم، در هر زندگی فقط یک آرزو دارم: در اولین نگاه، تو را بشناسم و در آخرین نفس، نامت را زمزمه کنم. وجود تو همان نوری است که تاریکیهای وجود مرا روشن کرده - نه فقط روشن، که به آتش کشیده است. آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد،